دلنوشته ای از مسافر علیرضا رهجوی آقای احمد جعفری
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ساعت 22:18 | نوشته ‌شده به دست مسافر منصور | ( نظرات )

به نام حضرت دوست

(تفکر)

دلنوشته ای از یک راهی عشق

عصر یک روز پاییزی بود و من همچنان در کوچه پس کوچه های خیابانهای محله قزوین تهران بدنبال فروشنده ای برای خماری جان کاهم بودم.


قبلاً نزدیک به ظهر می‌آمدم و ساقی به نام رضا از سر قلمستان شروع می‌کرد به پخش مواد و شاید به میدان قزوین نرسیده جنسش را تمام می‌کرد من هم از شلوغی دور و برش متوجه می‌شدم که رضا شروع به کاسبی کرده و آمده تا خمارها را نشئه کند.

از ترس آبرو جلو می‌رفتم و به هر قیمتی می‌گفت جنسم را می‌گرفتم و در بین جمعیت خودم را گم می‌کردم و فقط می‌ماند جایی برای مصرف. من چون به همه روش‌ها انجام می‌دادم یک دستشویی هم کافی بود تا رفع خماری کنم و با یک پول لوله شده، دماغی خودم را می‌ساختم.

تازگی‌ها رضا برای اینکه دیگران ببینند آدم‌های بالباس و سرووضع مناسب هم مشتری او هستند من را دنبال خودش می‌کشید و من هم چون مواد و مقدار آن را به‌طور مناسب از او تهیه می‌کردم مانند گربه‌ای دنبال او می‌رفتم تا سهم خودم را از او بگیرم این قضیه خیلی حالم را خراب می‌کرد، از آنگاه مردم و کسبه و از مشتریان کارتن‌خواب و ژولیده که از تو طلب پول می‌کردند تا بسته کوچکی برای حال بدشان تهیه کنند فرار می‌کردم، اما راهی بود که بدان مبتلا گشته بودم.

مردی دارای خانواده‌ای محترم که شجاعانه در درگیری‌های جنگ نبرد کرده و بارها تشویق شده بود و رزمنده‌های زیادی آرزوی هم‌رزمی او را داشتند، مردی با رتبه دورقمی کنکور و تحصیل‌کرده بهترین دانشگاه ایران مردی جانباز مثل بچه‌گربه به دنبال ساقی مواد می‌دوید تا از این حال خراب نجات پیدا کند و آن روز عصر با بارش باران پاییزی و خیس از بارش ابرهای متراکم و مظطرب از پیرامون و حتی خودش کوچه و محله را طی می‌کرد تا شاید ببیند آنچه را که به خاطرش همه‌چیزهای خوب را نادیده انگاشته بود.

ترس از دیدن و دیده شدن توسط اقوام و شاگردان در این موقفت رقت‌بار ترس از پیدا نکردن مواد و حال خراب لحظه‌ای او را به یاد شعری زیبا از حضرت صفی علیشاه انداخت:

گه به تن گاهی به جان داری نظر       گه به چشم شاهدان داری نظر

چون برهمن بر بتان داری نظر             تا به راین و تا بران داری نظر

                در نظرها جملگی خوارت کنم

لرزش خفیفی در اندامش حس کرد، آیا این لرزش از تفکر او بود یا از سرمای پاییزی هر چه بود که در یک‌لحظه همه ساختار و وجودش را ویران کرد و گیج و شیدا لحظه‌ای به و دیواری با شیروانی جلوآمده تکیه کرد و سعی کرد تا دوباره خودش را پیدا کند و خواسته‌اش را مرور کرد که به‌صورت اتفاقی ساقی که در لابه‌لای شمشادهای آن محله خلوت موادش را جاسازی کرده بود و به دنبالش می‌گشت را دید و خوشحال مقداری مواد تهیه کرد و مجدداً به دنبال گم‌شدن و گم کردن خودش آنجا را ترک کرد.


اما فکر رهایی در او جان گرفته بود و فردای آن روز در فضای مجازی به دنبال بهترین راه رهایی به کلمه کنگره 60 برخورد نمود و در پی تحقیق و آگاهی از این موضوع که بانی آن خود مردی دل‌سوخته و باتجربه اعتیاد هست داوطلب مسافرت رهایی با این گروه شد و به آن پیوست. 


از زمانی که با این عزیزان هستم و در این مکان مقدس هستم دوباره به آرامش رسیدم و باز این شعر از صفی علیشاه:

خواستم در خویش چون فانی ترا     یاد دادم معرفت دانی ترا

بردمیدم روح انسانی ترا             کردم آن تکلیف جبرانی ترا

تا چو خود در فعل مختارت کنم




نویسنده:مسافر علی رضا رهجوی کمک راهنمای محترم احمد جعفری لژیون ششم

وبلاگ نویس:مسافر منصور رهجوی کمک راهنمای محترم امیر خرمشاهی لژیون یازدهم

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مسافر اسلام.شعبه کرج چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 13:32
مطلب خوبی بود دوست عزیز
موفق باشید وپایدار.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: